از کارای جالب و شاید لازم برای اهل کتاب خوندن مجدد کتابیه که مدتها قبل خوندن .بیشتر منظورم کتاباییه که تو ذهن موندن و یا کتابایی که معمولا شناخته شده اند و در موردشون حرف و تفسیر زیاده .
داستان مسخ کافکا که در اون جوانی(گریکوری) صبح یکی از روزهایی که باید طبق معمول بلند شود و سر کار برود متوجه می شود که نمی تواند از جا بلند شود ، زیرا به حشره ای تبدیل شده که به پشت روی تخت افتاده و ماجرای تازه زندگیش آغاز می شود .نمی خوام به شرح داستان بپردازم . اما ماجرا گریکوری داستان تمام انسان های عصر ماشین است که در چرخه بی وقفه تولید انبوه، کار و زندگی نقاله ای گرفتار آمدند و ارزش هر انسانی دقیقا به میزان کارکردی که در این سیستم دارد تعیین می شود
. زندگی ای که جسم و فکر انسانها در خدمت نظام بی روح سرمایه داری به هزار چفت و بست محکم گردیده است . نظامی که به پشتوانه بانک ونزول و اقساط و لیزینگ و ..... توده برده همیشه بدهکار را تضمین می کند
گریکوری که وارث یک خانواده ورشکسته و بدهکار است زندگی پدر و مادر پا به سن گذاشته و خواهرش وابسته به هر روز صبح پاشدنش و سر کار رفتن و تا شب کار کردنش می باشد . زندگی که در آن یک روز سر کار نرفتن گناهی نابخشودنی و نگرانی بزرگی است .
گریکوری جوان در آن صبحی که به پشت روی تخت در هیبت یک عنکبوت و یا سوسک دراز کشیده به قطاری که ممکن است نرسد فکر می کند و زمان می گذرد به ساعت حرکت قطار بعدی فکر می کند و توجیه نیم ساعت تاخیر و همین طور به قطار بعدی و توجیه سخت تر یک ساعت تاخیر و ...
گریکوری خیلی زود از بین می رود زیرا وجودش نه تنها فایده ای ندارد که سر بار هم هست.
کارگری که یک روز صبح ازطبقه دوم ساختمان بدون بیمه ای می افتد
سالمندی که حقوق بازنشستگی ندارد و یا آن قدر نیست که نگهداری از آن به صرفه باشد
مسخ داستان تمام انسان هاست در عصر مدرن. آنهایی که وجود دارند اما نمی توانند پول در بیاورند و وجودشان فایده مادی برای اطرافیانشان ندارد.
:*** پی نوشت
(سی سال بعد نوشتن این داستان توسط کافکا اروپا در آشیوتس لهستان شاهد نمایش کمدک – تراژیکی شد که در آن آدمهای عادی درنقش اسیران جنگ به عنوان کارگرانی به کار گرفته شدند که هر وقت توان کار کردن را از دست می دادند به عنوان موجود بدون کارکرد حذف می شدند به عقلانی ترین شکل . سوزاندن و به دود و خاکستر مبدل شدن . سرنوشتی که به شکل غریبی سه خواهر کافکا – گرته بلوخ معشوقه اش که برایش فرزندی هم به دنیا آورده بود و میلنا پولاک بانوی نویسنده چک که کافکا با مراوده ادبی داشته است دچار آن شدند. )
برچسب:
نویسنده: مهران اسماعیلی