همچون شب سال نوگذشت یکسال دیگر را اعلان کند و ما همچنان گیج از
فلسفه موهوم تولد و مرگ همچنان به درخت گردو باغ همسایه و تیر چراغ
برق ابتدای کوچه زل بزنیم به حادثه عشق فکر کنیم که قرار است در جایی
دور و دنج در سرزمین موسیقی و رنگ (نه در زمین که فلاکتی عظیم است
و نه در آسمان که دلهره ای سخت است ) اتفاق بیفتد . آن قدر فکر کنیم
که سرمان سنگین شود که دیگر نه چکه های سقف آلاچیق و جیک جیک
گنجشکک اشی مشی تو حوض نقاشی و نه دیگر هیچ . که پلک مان
سنگین شود تا خوابمان ببرد تا دوباره سنگین پا شویم و تن رخوت
خویش را بر سطح خیابانها و کوچه ها بکشیم تا دوباره دوباره های دیگر
را مزه مزه کنیم .....
برچسب:
نویسنده: مهران اسماعیلی